خاطره ای از مدرسه وبرف

فوریه 13, 2008

سلام خیلی خیلی برفی از شمال کشور به شما .
بچه ها از روز سه شنبه توی شهر ما برف شروع کرده به اومدن ولی هیچی از این برف روی زمین ننشسته حالا می خوام خا طره ای از مدرسه تعریف کنم دیروز که بعد از تعطیلی 22بهمن به مدرسه رفتم . وقتی تو کلاس بودیم برف به شدت در حال اومدن بود ولی ما نسبت به برف خیلی بی تفاوت بودیم که روی زمین میشینه یا نه زنگ تفریح اول گذشت که ما از دهن یکی از بچه ها شنیدیم که فردا قراراز اولیا ها دعوت کنن و نمره های پایان ترم رو بدن وقتی این رو ما شنیدیم فقط از خدا می خواستیم که برف شدید تر بشه ولی برف برخلاف نظر ما عمل کرد ولی در زنگ سوم که ما توی کلاس درحال گوش دادن درس واقعا شیرین زبان ولی با معلمی هپروت بودیم که در کلاس باز شد و ناظم وارد شد که برگشت گفت که فردا از اولیا بخواین که برای کارنامه گرفتن بیان واز کلاس بیرون رفت از اون به بعد ما همه دعا می کردیم که برف شدید شدید بشه ولی از شانس ما برف قطع شدو شفقی بیرون زد بعد از مدرسه به خونه اومدیم با خبری خوش برای خانواده غروب شد برف باز شروع به اومدن کرد و ما سرخوش ها هم فکر می کردیم که دعای ما قبول شد ولی تا صبح هیچ چیزی رو ی زمین ننشست و امروز صبح اولیل ها اومدن و کار نامه اعمل ما رو گرفتن و من خدا رو شکر میکنم که قبول شدم این هم بود خاطره ای از این مدرسه لعنتی ….

Entry Filed under: خاطره نویسی. .

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


موضوعات

برترین مطالب

Blogroll

پشتیبان

 وردپرس فارسی

آنتی جفنگ

فرا